محمد بن حسين البيهقي
748
تاريخ بيهقى ( فارسي )
داد و منشور نبشتند و وى كدخداى خويش 1 بوعلى زوزنى را آنجا فرستاد . و درين هفته حديث رفت با سالار بگتغدى تا وصلتى باشد خداوندزاده امير مردانشاه 2 را با وى به دخترى كه دارد . پيغام بر زبان بونصر مشكان بود و بگتغدى لختى گفت 3 كه « طاقت اين نواخت ندارد ، و چون تواند داشت ؟ » بونصر آنچه گفتنى بود با وى بگفت تا راست ايستاد 4 و دست گرفتند 5 و زبان داده شد 6 تا آنگاه كه فرمان باشد كه عقد نكاح 7 كنند . و سالار بگتغدى دانست كه چه مىبايد كرد و غرض چيست ، هم اكنون 8 فرا 9 كار ساختن گرفت و پس از آن بيك سالى عقد نكاحى بستند كه درين حضرت 10 من مانندهء آن نديده بودم ، چنان كه هيچ مذكور 11 و شاگرد پيشه و وضيع و شريف و سياهدار 12 و پردهدار و بوقى و دبدبهزن 13 نماند كه نه صلت سالار بگتغدى به دو برسيد از دوازده هزار درم تا پنج و سه و دو و يك هزار و پانصد و سيصد و دويست و صد ، و كمتر از اين نبود . و امير مردانشاه را به كوشك سالار بگتغدى آوردند و عقد نكاح آنجا كردند و دينار و درم روانه شد سوى هر كسى ؛ و امير مردانشاه را قباى ديباى سياه پوشانيد موشّح 14 بمرواريد و كلاهى چهارپر 15 زر بر سرش نهاد مرصّع بجواهر 16 و كمر بر ميان او بست همه مكلّل 17 بجواهر و اسبى بود سخت قيمتى نعل زر زده 18 و زين در زرگرفته 19 و استام 20 بجواهر و ده غلام ترك با اسب و ساز 21 و خادمى و ده هزار دينار و صدپاره جامهء قيمتى از هر رنگى . چون از عقد نكاح فارغ شدند ، امير مردانشاه را نزد امير آوردند تا او را بديد و آنچه رفته بود و كرده بودند بازگفتند ، و بازگشت سوى والده 22 . و سخت كودك بود امير مردانشاه ، چه سيزدهساله بود ، پس از آن به مدّتى بزرگ 23 در اوائل سنهء ثلاثين و أربعمائة 24 دختر سالار بگتغدى را به پردهء اين پادشاهزاده آوردند و سخت كودك بود و بهم نشاندند و عروسى كردند كه كس مانند آن ياد نداشت كه تكلّفهاى هول 25 فرمود امير كه اين فرزند را سخت دوست داشت ، و مادرش محتشم 26 بود . و از بو منصور مستوفى شنودم ، گفت : چندين روز با چندين شاگرد 27 مشغول بودم تا جهاز 28 را نسخت كردند ده بار هزار هزار درم بود . و من كه بو الفضلم پس از مرگ